امروز : پنج شنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۶

  • تاریخ انتشار خبر : یکشنبه ۲ شهریور, ۱۳۹۳ | ساعت انتشار خبر : ۱۱:۲۵ | تعداد بازدید : 1856 نفر | امتیاز خبر :
  • دختری که می خواست در دانشگاه اسلحه گرم حمل کند!

    قبل از نقل خاطره بگویم كه بعضی از كلاسهای دانشگاه ما تا ساعت 10 شب ادامه دارد و این باعث مشكل برای خیلی از دختران شده است! به گزارش پایگاه خبری ندای پیشوا،  به ...

    قبل از نقل خاطره بگویم که بعضی از کلاسهای دانشگاه ما تا ساعت ۱۰ شب ادامه دارد و این باعث مشکل برای خیلی از دختران شده است!

    به گزارش پایگاه خبری ندای پیشوا،  به روایت حرف رک به نقل از وبلاگ باید گفت :

    قبل از نقل خاطره بگویم که بعضی از کلاسهای دانشگاه ما تا ساعت ۱۰ شب ادامه دارد و این باعث مشکل برای خیلی از دختران شده است!

    ساعت حدود ۵ عصر بود و من مشغول نوشتن یک طرح برای باشگاه پژوهشی در کمیته ی فرهنگی بودم، کاملاً تمرکز گرفته بودم که ناگهان یک دختر خانمی مانتویی با ظاهری بسیار نامناسب وارد اتاقم شد و سلام کرد!

    جواب سلامش را که دادم بدون مقدمه گفت:

    «حاج آقا ببخشید می توانم به شما اعتماد کنم؟ بچه ها می گویند راز کسی را فاش نمی کنید!»

    من هم به گونه ای که خیالش را راحت کنم، محکم گفتم:

    «مطمئن باش من در موضع مشورت به هیچ کس خیانت نمی کنم.»

    همین که خیالش راحت شد چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با احتیاط گفت:

    «حاج آقا من یک سؤال شرعی دارم، آیا دختران می توانند برای امنیت خود اسلحه همراه خودشان داشته باشند؟»

    من که از تعجب نمی دانستم چه بگویم، تمرکز گرفتم و با تأمل گفتم: «منظورت را واضح تر بگو»

    آن دختر خانم که دیگر جرأت حرف زدن پیدا کرده بود گفت:

    «حاج اقا راستش را بخواهید من هر روز یک اسلحه رزمی امثال چاقو و… با خودم دارم، ولی می خواهم یک کلت کمری تهیه کنم!»

    گفتم: «آخه چرا؟»

    گفت: «حاج آقا من بعضی وقتها که تا ساعت ۹ یا ۱۰ شب کلاس دارم، تا به منزل برگردم ساعت نزدیک ۱۱ شب می شود، برای همین وقتی از دانشگاه به طرف خانه می روم در پیاده رو که پسرها اذیت می کنند و متلک می گویند، وقتی هم منتظر تاکسی می شوم ماشین های مدل بالا بوق می زنند و اذیت می کنند! حاج آقا به خدا شاید وضع ظاهریم به نظر شما بد باشد ولی من اهل خلاف و رابطه های نامشروع نیستم، من فقط دلم می خواهد خوش تیپ باشم!»

    من هم بدون مکث گفتم: «خوب از نظر دین هیچ طوری نیست شما اسلحه دفاعی داشته باشید، اصلاً همه دختران برای دفاع از خود باید نوعی اسلحه حمل نمایند، ولی نه هر سلاحی. یک نوع سلاح است که خیلی هم قدرت تخریب و دفاعی بالایی دارد»

    بنده ی خدا که منتظر موضع مخالف من بود با این حرفهای من داشت شاخ در می آورد. برای همین خیلی زود گفت: «چی؟ چه؟ چه اسلحه ای مجاز است؟ اسمش چیه؟»

    من که دیدم بدجوری عجله دارد گفتم: «اگر بگویم قول می دهی یک هفته استفاده کنی، اگر جواب نداد دیگر استفاده نکنی»

    بنده خدا که خیلی هیجان زده شده بود گفت: «قول می دم قول می دم… قول مردونه!»

    گفتم: «اسم آن سلاح بی خطر و بسیار کار آمد چادر است! شما یک هفته استفاده کنید ببینید اگر کسی مزاحم شما شد دیگر هیچ وقت به طرفش نروید!»

    با تعجب مثل کسی که ناگهان همه انرژی اش کاهش پیدا کرده باشد گفت: «چادر! آخه چادر…»

    گفتم: «دیگه آخه ندارد، توی یک هفته هیچ اتفاقی نمی افتد»

    با حالت نیمه ناامیدی تشکر کرد و رفت.

    و من ماندم و فکر مشغول که ای بابا، عجب کاری کردم! نکند بنده خدا دیگر هیچ وقت سراغ چادر نرود نکند یا از مشورت کردن با روحانی بیزار شود. حضرت وجدان من را سرگرم این فکرها کرده بود که به یاد حرف امام خمینی عزیز افتادم که فرمودند: «ما مأمور به وظیفه هستیم نه مأمور به نتیجه!»

    لذا با خدای خودم خیلی خودمانی گفتم: « خدایا من سعی کردم وظیفه ام را انجام دهم، انشالله مورد رضایت تو قرار گرفته باشد. بقیه اش هم، هر چه تو صلاح بدانی… »

    مدت حدود یکی دو ماه از جریان گذشت و من به کلّی آن را فراموش کرده بودم تا اینکه روزی یک خانم محجبه به اتاقم آمد، سلام کرد و گفت: «حاج آقا، منو می شناسی؟»

    من هم هرچه فکر کردم او را به یاد نیاوردم، برای همین گفتم: «بخشید شما را نمی شناسم»

    گفت: «من همان دختری هستم که اسلحه به من دادی تا همراه خودم حمل کنم، حالا هم که می بینید مثل یک بچه ی خوب، سلاح چادر حمل می کنم، هرچند هنوز درست و حسابی چادری نشده ام! ولی مادرم خیلی دعاتون کرده چون که هر روز به خاطر چادر نپوشیدن من در خانه دعوا داشتیم. راستش حاج اقا خانواده ما مخصوصاً مادرم چادری هست و اهل مجالس مذهبی، ولی من فرزند ناخلف شده بودم که حالا به قول مادرم سر به راه شدم»

    من هم که حیرت زده شده بودم گفتم: « خوب برایم تعریف کنید چه شد که چادری بودن را ادامه دادی؟»

    مکثی کرد و بعد شروع به گفتن جریان کرد: « راستش حاج آقا وقتی از اتاق شما رفتم خیلی درباره حرفهای شما با تردید فکر کردم، ولی تصمیم گرفتم امتحان کنم. برای همین چند روزی وقت برگشتن از دانشگاه، طوری که همکلاسی ها متوجه نشوند، مخفیانه چادر می پوشیدم، ولی از وقتی که چادر بر سر می کنم ساعت ۱۰ و یا ۱۱ شب هم که از دانشگاه بر می گردم نه پسری به من متلک می گوید، نه ماشین مزاحم بوق می زند. اصلاً کسی تصور نمی کند که من چادری اهل خلاف باشم. راستش را بخواهید بدانید هیچ وقت فکر نمی کردم دخترهای چادری این همه امنیت دارند! و این همه خیالشان از بابت مزاحم های خیابانی راحت است. کم کم جریان چادر پوشیدن من را بچه های کلاس متوجه شدند. الان هم مدتها است که دائم با چادر رفت و آمد می کنم و از کسی هم خجالت نمی کشم. البته فکر نکنید حالا دیگر بسیجی شده ام، ولی قصد ندارم اسلحه ایی که تازه کشفش کرده ام را به این راحتی از دست بدهم. بعضی از دخترای کلاس متلک می گویند ولی بیچاره ها خبر ندارند من چه گنجی یافته ام. البته جریان را برای یکی از بچه ها که نقل کردم تمایل پیدا کرده برای فرار از دست مزاحم ها چادر بپوشد، ولی خودش می گوید خانواده اش اصلاً اهل چادر و امثال چادر نیستند، ولی فکر کنم تصمیم دارد چادر بخرد»

    راستش را بخواهید من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، برای همین فقط به حرفهای او توجه می کردم. دلم می خواست زودتر از اتاق برود تا اشکهایم سرازیر شوند.

    وقتی از اتاق رفت تنها کاری که توانستم انجام بدهم سجده شکر بود

    منبع:حرف تو

    No views yet


    ابرچسب : , ,
    نظرات در مورد » “دختری که می خواست در دانشگاه اسلحه گرم حمل کند!”
    1. مریم حسینی گفت:

      خیلی خوب بود کاش همه ببیند و عبرت بگیرند لا اقل اندکی فکر کنند بعد تصمیم بگیرند. متشکرم


    طراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرسطراحی سایت و قالب وردپرس

    چند رسانه ای